چرا بعضی اتفاقهایی که شاید ده سال پیش افتادن هنوز با جزئیات توی ذهنمونن، ولی چیزی که پنج دقیقه پیش خوندیم رو یادمون نمیاد؟
مثلاً ممکنه هنوز یادت باشه دوران مدرسه کجا مینشستی، معلمت چه شکلی بود، دوستت اون روز دقیقاً چی بهت گفت یا حتی لباسی که یه نفر توی یه مهمونی قدیمی پوشیده بود چه رنگی بود.
ولی بعد یکی ازت میپرسه صبحانه امروز چی خوردی و باید چند ثانیه فکر کنی.
این در حالی اتفاق میفته که مغز ما هر روز حجم خیلی زیادی از اطلاعات رو دریافت میکنه.
پس چرا بعضی چیزها میموبرنن و بعضی چیزها خیلی سریع ناپدید میشن؟
چون حافظه انسان شبیه دوربین فیلمبرداری نیست.
مغز ما قرار نیست هر چیزی که میبینیم و میشنویم رو دقیق و کامل ذخیره کنه. در واقع مغز دائماً در حال فیلتر کردنه و تصمیم میگیره چه چیزی ارزش بیشتری برای نگه داشتن داره.
برای همین ممکنه ده بار در خونه رو قفل کنی و هر ده بار هم یادت بره که دقیقاً چه زمانی قفلش کردی.
چون برای مغز، این اتفاق یک کار تکراری و آشناست و چیز خاصی در اون وجود نداره.
اما اگر یک روز موقع قفل کردن در، ناگهان متوجه بشی کلیدت شکسته، احتمالاً اون لحظه رو خیلی خوب یادت میمونه.
چرا؟
چون اتفاق از حالت معمول خارج شده.
مغز به چیزهای غیرمنتظره بیشتر توجه میکنه.
اما این فقط درباره اتفاقهای عجیب نیست.
احساسات هم نقش خیلی مهمی دارن.
برای همینه که ممکنه یک جمله که کسی سالها پیش بهت گفته هنوز توی ذهنت مونده باشه.
شاید حتی خودت هم ندونی چرا اون جمله رو یادت مونده.
ولی اگر اون لحظه احساس شدیدی مثل خوشحالی، ترس، خجالت، ناراحتی یا هیجان تجربه کرده باشی، احتمال اینکه اون اتفاق برایت ماندگار بشه بیشتره.
حالا یک نکته عجیبتر وجود داره.
ممکنه مطمئن باشی یک خاطره رو کاملاً دقیق یادت میاد، اما بخشی از چیزی که یادت مونده واقعاً اتفاق نیفتاده باشه.
چون وقتی ما یک خاطره رو به یاد میاریم، مغز مثل این نیست که یک فایل قدیمی رو باز کنه و دقیقاً همون چیزی رو که قبلاً ذخیره شده نمایش بده.
هر بار که یک خاطره رو به یاد میاریم، مغز دوباره اون رو بازسازی میکنه.
به همین دلیل ممکنه با گذشت زمان، بعضی جزئیات یک خاطره تغییر کنن.
حتی ممکنه دو نفر در یک اتفاق مشترک حضور داشته باشن، اما سالها بعد هر کدوم داستان رو به شکل متفاوتی تعریف کنن و هر دو هم کاملاً باور داشته باشن که چیزی که یادشونه درسته.
این یعنی حافظه ما لزوماً ثبت دقیق گذشته نیست؛ بیشتر شبیه بازسازی گذشته است.
حالا این موضوع فقط یک نکته جالب علمی نیست و میتونه توی زندگی روزمره هم به دردمون بخوره.
اگر میخوای چیزی رو بهتر به خاطر بسپری، فقط تکرارش نکن.
بهش ارتباط بده.
مثلاً اگر اسم یک نفر رو تازه یاد گرفتی، اسمش رو به یک ویژگی، یک تصویر یا یک اتفاق مربوط کن.
یا اگر میخوای یک موضوع درسی رو یاد بگیری، سعی کن به جای حفظ کردن جملهها، مفهومش رو به چیزی که از قبل میدونی وصل کنی.
چون مغز اطلاعاتی رو که برایش معنیدارتر باشن راحتتر نگه میداره.
پس دفعه بعد که اسم یک نفر یادت رفت، یا یادت نیومد پنج دقیقه پیش گوشیت رو کجا گذاشتی، سریع نتیجه نگیر که حافظهات خراب شده.
مغز تو قرار نیست همه چیز رو نگه داره.
اون دائماً داره انتخاب میکنه چه چیزی مهمه، چه چیزی تکراریه، چه چیزی احساس ایجاد کرده و چه چیزی احتمالاً ارزش به خاطر سپردن داره.
شاید به همین دلیله که یک اتفاق ساده از دوران کودکی میتونه سالها توی ذهنت بمونه، ولی چیزی که همین امروز اتفاق افتاده فردا کاملاً یادت رفته باشه.
چون مغز ما آرشیو کامل زندگی نیست.
مغز، داستانی از زندگی ماست که خودش مدام انتخاب میکنه کدوم قسمتها رو نگه داره.
نظرات(۰)