تا حالا شده از جات بلند بشی، بری سمت یه اتاق دیگه و درست وقتی واردش میشی با خودت بگی:
«من اصلاً برای چی اومدم اینجا؟»
چند ثانیه همونجا میایستی.
به اطرافت نگاه میکنی.
سعی میکنی مسیر چند لحظه قبل رو توی ذهنت مرور کنی.
گاهی حتی برمیگردی همون جایی که بودی و ناگهان یادت میاد.
«آهان! اومده بودم شارژرم رو بردارم.»
این اتفاق اونقدر رایجه که احتمالاً بیشتر ما تجربهاش کردیم.
اما سؤال جالب اینه:
چرا فقط چند قدم راه رفتن و وارد شدن به یک فضای جدید میتونه باعث بشه کاری که چند ثانیه قبل توی ذهنمون بوده، ناگهان از دسترسمون خارج بشه؟
برای فهمیدن این موضوع باید بدونیم مغز اتفاقهای روزمره رو چطور مدیریت میکنه.
ذهن ما تمام اتفاقهایی که در طول روز میافتن رو به شکل یک جریان پیوسته و بدون مرز پردازش نمیکنه.
در عوض، اتفاقها رو به بخشهای کوچکتر تقسیم میکنه.
مثلاً تصور کن روی مبل نشستی و داری با لپتاپ کار میکنی.
متوجه میشی باتری لپتاپ داره تموم میشه.
با خودت میگی:
«باید شارژر رو از اتاق بیارم.»
از جات بلند میشی.
از پذیرایی خارج میشی.
وارد اتاق میشی.
و همینجا ممکنه اتفاق عجیبی بیفته.
وقتی وارد محیط جدید میشی، مغز با مجموعه تازهای از اطلاعات روبهرو میشه.
نور فرق کرده.
اشیایی که میبینی عوض شدن.
صداهای محیط ممکنه متفاوت باشن.
حتی کاری که انتظار داری در اون فضا انجام بدی ممکنه با فضای قبلی فرق داشته باشه.
ذهن باید این شرایط جدید رو پردازش کنه.
در نتیجه، هدف کوچیکی که چند لحظه قبل در حافظه فعال تو بوده ممکنه موقتاً دسترسیپذیری کمتری پیدا کنه.
برای همینه که وسط اتاق میایستی و فکر میکنی:
«چی میخواستم؟»
جالبتر اینکه گاهی برگشتن به محل قبلی واقعاً کمک میکنه.
نه به این دلیل که اون اتاق حافظه تو رو برمیگردونه، بلکه چون دوباره با نشانههایی روبهرو میشی که هنگام شکلگیری اون فکر وجود داشتن.
لپتاپ رو میبینی.
باتری کمش رو میبینی.
و ناگهان:
شارژر.
این موضوع یک ویژگی مهم حافظه رو نشون میده.
یادآوری ما به زمینه وابسته است.
یعنی محیط، موقعیت و نشانههایی که هنگام شکلگیری یک فکر وجود دارن میتونن بعداً به یادآوری اون کمک کنن.
مثلاً شاید تجربه کرده باشی که یک آهنگ قدیمی رو میشنوی و ناگهان یک دوره کامل از زندگیت یادت میاد.
یا بعد از سالها وارد یک خیابون میشی و خاطرهای به ذهنت میاد که مدتها بهش فکر نکرده بودی.
حتی یک بو میتونه چنین کاری انجام بده.
بوی یک غذا.
یک عطر خاص.
بوی کتاب.
یا حتی بوی یک ساختمان قدیمی.
این چیزها میتونن مثل کلیدهایی برای دسترسی به اطلاعاتی عمل کنن که قبلاً در حافظه وجود داشتن.
اما ماجرای وارد شدن به اتاق یک نکته دیگه هم داره.
خیلی وقتها کاری که میخواستیم انجام بدیم از ابتدا خیلی محکم در ذهن نگه داشته نشده.
مثلاً وقتی تصمیم گرفتی بری شارژر رو برداری، همزمان داشتی پیام میخوندی، به کار فردا فکر میکردی یا تلویزیون روشن بوده.
در چنین شرایطی «برداشتن شارژر» فقط یکی از چند موضوعیه که مغز داره همزمان مدیریت میکنه.
حالا کافی است در مسیر یک اعلان گوشی رو ببینی.
کسی صدات کنه.
یا وارد اتاق بشی و چیز دیگری توجهت رو جلب کنه.
هدف قبلی ممکنه خیلی راحت از مرکز توجه خارج بشه.
برای همین این اتفاق وقتی خستهایم، عجله داریم یا چند کار رو همزمان انجام میدیم بیشتر به چشم میاد.
حالا سؤال اینه:
میشه جلوی این اتفاق رو گرفت؟
نه همیشه.
و واقعاً هم لازم نیست بابت هر بار فراموشکردنش نگران بشیم.
ولی یک ترفند ساده وجود داره.
قبل از اینکه حرکت کنی، هدفت رو مشخص کن.
نه فقط در ذهنت به شکل مبهم.
خیلی کوتاه برای خودت بگو:
«دارم میرم شارژر رو بردارم.»
این کار ساده باعث میشه هدف کمی واضحتر در ذهن ثبت بشه.
روش دیگه اینه که از نشانه استفاده کنی.
فرض کن باید وقتی وارد آشپزخونه شدی داروت رو برداری.
میتونی قبل از حرکت، تصویر محل دارو رو برای چند لحظه در ذهنت تصور کنی.
در واقع داری برای مغز یک مسیر اضافی برای رسیدن به همون هدف ایجاد میکنی.
و اگر وارد اتاق شدی و باز هم یادت رفت؟
به جای اینکه چند دقیقه وسط اتاق بایستی و به حافظهات فشار بیاری، مسیر قبلی رو در ذهنت مرور کن.
«قبل از اینکه بلند بشم داشتم چی کار میکردم؟»
خیلی وقتها همین سؤال، نشانهای رو که لازم داری دوباره فعال میکنه.
پس دفعه بعد که وارد یک اتاق شدی و ناگهان با خودت گفتی:
«من برای چی اومدم اینجا؟»
لزومی نداره فوراً فکر کنی حافظهات داره ضعیف میشه.
گاهی مسئله خیلی سادهتره.
ذهن تو از یک موقعیت وارد موقعیت جدیدی شده، توجهش به اطلاعات تازه منتقل شده و هدف کوچیکی که چند لحظه قبل فعال بوده موقتاً از دسترس خارج شده.
شاید عجیب به نظر برسه، اما همین فراموشیهای چندثانیهای یک چیز مهم درباره حافظه به ما نشون میدن:
ما فقط با مغزمون به یاد نمیاریم.
محیط، موقعیت، بوها، صداها و چیزهایی که اطرافمون میبینیم هم بخشی از مسیر یادآوری ما هستن.
و شاید به همین دلیله که گاهی برای پیدا کردن یک فکر گمشده، فقط باید چند قدم به عقب برگردیم.
پس شاید دفعه بعد که وسط اتاق ایستادید و یادتان نیامد برای چه آمدهاید، بهجای جنگیدن با حافظهتان، فقط به این فکر کنید که چند ثانیه قبل کجا بودید و چه چیزی باعث شد از جایتان بلند شوید؛ گاهی همان نشانه کوچک کافی است تا فکر گمشده دوباره برگردد.
نظرات(۰)