بیست سال از کابوسی که «جاتیجاجار» را به لرزه انداخت گذشته، اما تاریکی قرار نیست آرام بگیرد. در دهکدهٔ «گریتیرتو»، چند نوجوان پس از یک باخت تلخ در فوتبال، هنگام غروب؛ زمانی که مرز میان نور و سایه نازک میشود به شوخی نفرینی بر زبان میآورند. آنها نمیدانند همین چند کلمه کافیست تا نیرویی باستانی از خواب بیدار شود: حضوری خاموش و خونسرد که کمین کرده تا روحهای جوان را شکار کند. با فرارسیدن شب، دهکده در وحشتی پنهان فرو میرود… و نوجوانان باید بفهمند که گاهی یک اشتباه کوچک، در زمان اشتباه، میتواند دروازهٔ کابوسها را باز کند.










