مایا مارتن یک وکیل موفق و باهوش در لندن است که روی پروندهای مهم علیه یک چهره جنایتکار به نام تامی بوید کار میکند. یکی از کلیدیترین افراد این پرونده، رادین تافا است؛ مردی که سابقاً با بوید همکاری داشته اما حالا حاضر شده علیه او شهادت دهد. شهادت تافا میتواند نقش مهمی در محکومیت بوید داشته باشد.
زندگی عادی مایا یک صبح ناگهان تغییر میکند. پس از رساندن پسرش نوآ به مدرسه و هنگام دویدن، فردی ناشناس با او تماس میگیرد و اعلام میکند نوآ را ربوده است. تماسگیرنده اطلاعات زیادی درباره زندگی شخصی مایا دارد و حتی به تلفن و اطلاعات دیجیتال او دسترسی پیدا کرده است؛ به همین دلیل مایا نمیتواند بهراحتی با پلیس یا اطرافیانش تماس بگیرد.
شرایط آدمربا ساده اما وحشتناک است: مایا باید به حرکت ادامه دهد، دستورات او را انجام دهد و درباره ماجرا به کسی چیزی نگوید. تهدید زمانی جدیتر میشود که مایا متوجه میشود آدمربا به نوآ، که دیابت دارد، مقدار اضافهای انسولین تزریق کرده است. در نتیجه زمان محدودی برای نجات جان پسرش باقی مانده و مایا باید هرچه سریعتر او را پیدا کند.
در ادامه مشخص میشود هدف اصلی آدمربا پول نیست. او میخواهد مایا رادین تافا را به قتل برساند تا شاهد اصلی پرونده تامی بوید از بین برود. از آنجا که مایا بهعنوان وکیل پرونده امکان نزدیکشدن به تافا را دارد، آدمربا قصد دارد از او بهعنوان قاتلی استفاده کند که بدون ایجاد شک میتواند وارد محل حفاظت از شاهد شود.
مایا در حالی که در خیابانها، ایستگاههای مترو و نقاط مختلف لندن حرکت میکند، ظاهراً تمام دستورات را اجرا میکند؛ اما همزمان مخفیانه به دنبال راهی برای مقابله با آدمربا است. او متوجه شده تلفنش تحت کنترل است، بنابراین تلاش میکند با روشهایی خارج از ارتباطات دیجیتال برای همکارش تد پیام بفرستد. از تلفن افراد دیگر استفاده میکند و حتی با رژ لب پیامهایی باقی میگذارد تا تد و نیروهای امنیتی بفهمند چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
در بخش پایانی، مایا به هتلی میرسد که تافا در آن تحت حفاظت قرار دارد. آدمربا همچنان تصور میکند کنترل کامل اوضاع را در اختیار دارد. مایا وارد اتاق تافا میشود، اسلحه را به سمت او میگیرد و شلیک میکند. تافا روی زمین میافتد و صحنه به شکلی طراحی شده که آدمربا تصور کند مایا واقعاً او را کشته است.
اما مشخص میشود مایا مدتها قبل از رسیدن به هتل نقشهای برای فریب تماسگیرنده ترتیب داده بود. پیامهای مخفیانه او به تد رسیده و با کمک افراد داخل هتل، گلولههای واقعی اسلحه با گلولههای مشقی تعویض شدهاند. تافا نیز با استفاده از خون مصنوعی مرگ خود را صحنهسازی میکند. بنابراین مایا بدون کشتن تافا موفق میشود آدمربا را متقاعد کند که مأموریت انجام شده است.
پس از باورکردن مرگ تافا، تماسگیرنده محل نگهداری نوآ را به مایا میگوید. مایا با عجله خود را به پسرش میرساند و او را در شرایط وخیمی پیدا میکند. نوآ بر اثر تزریق بیش از اندازه انسولین دچار افت شدید قند خون شده است. مایا فوراً از گلوکاگون اضطراری استفاده میکند و پس از لحظاتی پراسترس، نوآ دوباره به هوش میآید.
در همین زمان مشخص میشود فرد پشت تماسها یک آدمکش یا پیمانکار حرفهای است که برای حذف تافا استخدام شده و ماجرای شخصی خاصی با مایا ندارد. نقشه او این بوده که با ربودن نوآ، مایا را مجبور کند شاهد اصلی پرونده را با دست خودش از میان بردارد.
در پایان، نوآ تماسگیرنده را که با ظاهر یک امدادگر قصد فرار دارد شناسایی میکند. مایا به پلیس هشدار میدهد و نقشه آدمربا کاملاً شکست میخورد. او متوجه میشود تافا هنوز زنده است و پلیس نیز در نهایت او را دستگیر میکند.
مایا موفق میشود هم جان پسرش را نجات دهد و هم مانع قتل تافا شود؛ در نتیجه شاهد اصلی پرونده همچنان میتواند علیه تامی بوید شهادت دهد. آخرین تماس ناشناسی که روی تلفن مایا ظاهر میشود نیز دیگر قدرتی روی او ندارد؛ مایا این بار بهجای پاسخ دادن، تلفن را کنار میاندازد و به کابوسی که تمام روز زندگیاش را کنترل کرده بود پایان میدهد.
نظرات(۰)