من یه مدت سعی کردم هر کاری تو خونه باشه خودم بکنم و سخت تلاش کنم ولی تهش فقط خسته شدم و رابطهام با شوهرمم سرد شد. شماها برای فعال کردن انرژی زنونه و مدیریت خونه چیکار کردید که هم خودتون حالتون خوب باشه هم همسرتون
۰
۱۰ نظر
برای شرکت در گفتگو وارد شوید
با ورود میتوانید نظر بدهید، پاسخ دهید و گفتگوها را دنبال کنید.
من دیدم هرچی بیشتر نقش مدیر خونه رو گرفتم، جذابیتم واسه خودم و همسرم کمتر شد. به جای تقسیم کار، سعی کردم اول روی آرامش خودم و لذت بردن از چیزهای کوچیک تمرکز کنم تا اون حس دوباره برگرده
من یه مدت یاد گرفتم کلا از فضای برنامهریزی و دستور دادن بیام بیرون و فقط روی حس خودم تمرکز کنم. وقتی دیدم دیگه نمیدوم کی باید زبالهها رو ببره یا خرید چی باشه، تازه همسرم خودش شروع کرد به مدیریت کردن
من کلا از اون حالت جنگجویی اومدم بیرون. یه مدت سعی کردم بیشتر وقتم رو بذارم برای چیزایی که بهم حس خوب میده، مثل یه کتاب یا موسیقی، تا وقتی همسرم میبینه من تو دنیای خودم آرومم، خودش جذب میشه و کمک میکنه
من فقط سعی کردم از اون حالت «من همه کارا رو میتونم تک انجام بدم» بیام بیرون. وقتی اجازه دادم همسرم واقعا مسئولیت بعضی چیزا رو بگیره و من دیگه دخالت نکردم، تازه فهمیدم چقدر سبک شدم و دوباره حوصله داشتم باهاش بخندم
درک میکنم چی میگی، من فقط یاد گرفتم هر وقت حس کردم دارم تبدیل به مدیر میشم، سریع برم سراغ یه کار لذتبخش مثل حموم یا یه موزیک تا از اون مود بیام بیرون
من یه مدت کلا دست از انتقاد و اصلاح رفتار همسرم برداشتم و فقط روی آرامش خودم تمرکز کردم. وقتی دیدم دیگه نمیخوام همه چیز طبق میل من باشه، انگار فشار از روی دوشم برداشته شد و دوباره اون لطافت قدیمی رو پیدا کردم
۱۰ نظر
من فکر میکنم موضوع انرژی زنونه نیست، فقط باید یاد بگیریم بعضی کارها رو به بقیه بسپاریم تا خودمون کم نیاریم
من دیدم هرچی بیشتر نقش مدیر خونه رو گرفتم، جذابیتم واسه خودم و همسرم کمتر شد. به جای تقسیم کار، سعی کردم اول روی آرامش خودم و لذت بردن از چیزهای کوچیک تمرکز کنم تا اون حس دوباره برگرده
منم دقیقا همین مسیر رو رفتم و تهش فقط عصبی شدم. یه مدت کلا دست کشیدم از کنترل همه چیز و گذاشتم هر اتفاقی که باید بیفته بیفته تا دوباره بتونم نفس بکشم
من یه مدت یاد گرفتم کلا از فضای برنامهریزی و دستور دادن بیام بیرون و فقط روی حس خودم تمرکز کنم. وقتی دیدم دیگه نمیدوم کی باید زبالهها رو ببره یا خرید چی باشه، تازه همسرم خودش شروع کرد به مدیریت کردن
من کلا از اون حالت جنگجویی اومدم بیرون. یه مدت سعی کردم بیشتر وقتم رو بذارم برای چیزایی که بهم حس خوب میده، مثل یه کتاب یا موسیقی، تا وقتی همسرم میبینه من تو دنیای خودم آرومم، خودش جذب میشه و کمک میکنه
من فقط سعی کردم از اون حالت «من همه کارا رو میتونم تک انجام بدم» بیام بیرون. وقتی اجازه دادم همسرم واقعا مسئولیت بعضی چیزا رو بگیره و من دیگه دخالت نکردم، تازه فهمیدم چقدر سبک شدم و دوباره حوصله داشتم باهاش بخندم
درک میکنم چی میگی، من فقط یاد گرفتم هر وقت حس کردم دارم تبدیل به مدیر میشم، سریع برم سراغ یه کار لذتبخش مثل حموم یا یه موزیک تا از اون مود بیام بیرون
من فقط یاد گرفتم درخواست کنم. هر جا لازم بود به جای اینکه خودم بدوم انجامش بدم، با آرامش ازش خواستم کمکم کنه و دیگه پیگیر نتیجه نشدم
من یه مدت کلا دست از انتقاد و اصلاح رفتار همسرم برداشتم و فقط روی آرامش خودم تمرکز کردم. وقتی دیدم دیگه نمیخوام همه چیز طبق میل من باشه، انگار فشار از روی دوشم برداشته شد و دوباره اون لطافت قدیمی رو پیدا کردم