دوست داشتم بدانم بعد زایمان ممکن است حتی با دوست داشتن بچه، دلم برای زندگی قبلیام تنگ شود. اگر همان اول کسی میگفت این حس گذراست، کمتر خودم را سرزنش میکردم
برای من برعکس، شلوغی و بیخوابی سختترین بخش نبود؛ بلد نبودن کمک خواستن بود. کاش قبلش میفهمیدم لازم نیست همه کارهای بچه و خانه را خودم تنهایی انجام بدهم و میشود خیلی ساده گفت امروز غذا یا خرید لازم دارم
کاش کسی قبلش میگفت لازم نیست با هر گریه دنبال یک علت بزرگ بگردم؛ گاهی فقط بغل، تعویض یا چند دقیقه راه رفتن کافی بود. من اوایل از بس ساعت را نگاه میکردم که کی خوابیده و کی خورده، بیشتر مضطرب میشدم
برای من سختترین غافلگیری این بود که بهبود بدنم هم زمان و مراقبت میخواهد، نه فقط رسیدگی به نوزاد. از همان روزهای اول کنار تختم آب، خوراکی سبک و وسایل لازم میگذاشتم تا برای هر چیز کوچک بلند نشوم
نمیدونم برای همه جواب بده، ولی کاش میدانستم لازم نیست هر توصیهای را همان لحظه اجرا کنم. من هر حرفی میشنیدم یادداشت میکردم و فقط اگر واقعا به درد بچهام میخورد امتحانش میکردم
کاش قبلش میدانستم برای خودم هم باید از قبل یک نفر را مشخص کنم که روزهای اول فقط حالم را بپرسد، نه اینکه درباره بچه نظر بدهد. بعضی روزها یک گفتوگوی کوتاه با کسی که قضاوت نمیکند، از خواب بیشتر به دادم میرسید
برای من قضیه بیشتر این بود که کاش میدانستم لازم نیست از همان روز اول با بچه احساس آشنایی کامل داشته باشم. چند هفته طول کشید تا ریتم همدیگر را بفهمیم و این به نظرم کاملا طبیعی بود
۹ نظر
کاش میدانستم بیخوابی و گریههای بیدلیل اوایل طبیعی است و لازم نیست همان روزهای اول همهچیز را بلد باشم
ای کاش میدانستم روزهای اول لازم نیست هر مهمانی و تماس را جواب بدهم و میشود در را به روی شلوغی بست. حضور آدمهای زیاد کنار نوزاد واقعا خستهکننده بود
دوست داشتم بدانم بعد زایمان ممکن است حتی با دوست داشتن بچه، دلم برای زندگی قبلیام تنگ شود. اگر همان اول کسی میگفت این حس گذراست، کمتر خودم را سرزنش میکردم
برای من برعکس، شلوغی و بیخوابی سختترین بخش نبود؛ بلد نبودن کمک خواستن بود. کاش قبلش میفهمیدم لازم نیست همه کارهای بچه و خانه را خودم تنهایی انجام بدهم و میشود خیلی ساده گفت امروز غذا یا خرید لازم دارم
کاش کسی قبلش میگفت لازم نیست با هر گریه دنبال یک علت بزرگ بگردم؛ گاهی فقط بغل، تعویض یا چند دقیقه راه رفتن کافی بود. من اوایل از بس ساعت را نگاه میکردم که کی خوابیده و کی خورده، بیشتر مضطرب میشدم
برای من سختترین غافلگیری این بود که بهبود بدنم هم زمان و مراقبت میخواهد، نه فقط رسیدگی به نوزاد. از همان روزهای اول کنار تختم آب، خوراکی سبک و وسایل لازم میگذاشتم تا برای هر چیز کوچک بلند نشوم
نمیدونم برای همه جواب بده، ولی کاش میدانستم لازم نیست هر توصیهای را همان لحظه اجرا کنم. من هر حرفی میشنیدم یادداشت میکردم و فقط اگر واقعا به درد بچهام میخورد امتحانش میکردم
کاش قبلش میدانستم برای خودم هم باید از قبل یک نفر را مشخص کنم که روزهای اول فقط حالم را بپرسد، نه اینکه درباره بچه نظر بدهد. بعضی روزها یک گفتوگوی کوتاه با کسی که قضاوت نمیکند، از خواب بیشتر به دادم میرسید
برای من قضیه بیشتر این بود که کاش میدانستم لازم نیست از همان روز اول با بچه احساس آشنایی کامل داشته باشم. چند هفته طول کشید تا ریتم همدیگر را بفهمیم و این به نظرم کاملا طبیعی بود